داستان جاکلیدی پشت پنجره

پنجرهای که رو به کوچه خاطرات باز میشد، مدتها بود در ذهنم نقاشی میشد. آدمها هر روز پشت درهای بسته میروند و میآیند، اما کمتر پیش میآید که به تماشای قاب پنجرهای بنشینند که بوتههای سرسبزِ گیلاس و برگهای شاداب، لبهی آن را غرق در زندگی کردهاند.
نشستم و خشت به خشت این آجرها را با دست ساختم؛ دلم میخواست کسی که این اثر را روی دیوار راهروی خانهاش نصب میکند، هر بار که کلیدش را به یکی از این سه قلاب میآویزد، حسی شبیه به باز کردن یک پنجره قدیمی چوبی در یک صبح بهاری به سراغش بیاید. این جاکلیدی در حقیقت یک میانبر است؛ راهی کوتاه برای فرار از سردیِ دیوارهای سیمانی شهر و پرتاب کردنِ خیال به کوچهباغهای پر از عطر خاکِ نمخورده و بوتههای پرثمر. طراحیش کردم تا خانهتان فقط یک سرپناه نباشد، بلکه مکانی برای تنفس باشد.

