داستان تابلو برجسته ی دختر مهتاب

سکوتِ نیمهشب سنگین بود و نورِ نقرهای ماه روی سفالِ خامِ روی میز میافتاد. ساعتها بود که به این تکه خاکِ تفته خیره شده بودم و به لحظهای فکر میکردم که روحِ آدم از شدتِ خستگیِ روزگار، تشنهی یک قطره رهایی است. دلم میخواست چیزی خلق کنم که گویای رهایی و حرکتِ بینهایت باشد؛ تصویری از یک زنِ برخاسته از دلِ اساطیر که در میان امواجِ چرخشیِ زمان، دستهایش را به سوی آسمان کشیده و کاسهای از نور را بالا گرفته است.
برای ساختن این اثر، اول باید ریتمِ خطوط را پیدا میکردم. با سرانگشتانم روی گلِ نرم، خطوط مدور و دوار کشیدم؛ خطوطی که نمادِ جریانِ بیوقفهی زندگی، چرخههای روزگار و تکرارِ مداومِ روز و شب هستند. این خطوط، دایرهوار میچرخند تا نشان دهند هیچچیز در جهانِ هستی ساکن نیست و همه چیز در حالِ شدن است.
سپس سراغِ رنگها رفتم. گیسوانش را با لعابِ فیروزهای آراستم، شبیه به عمیقترین رنگِ آسمانِ کویر در وقتِ غروب، و آنها را روی شانههایش بافتم تا نشانهی ریشه و هویت باشند. دامنِ این تندیسِ سفالی را با چینهای مواج و آبیرنگ طراحی کردم؛ آبیای که تداعیگرِ زلالیتِ آب و خنکای یک جریانِ جاری است. وقتی دامن در میان این قابِ سفالی حرکت میکند، انگار صدای خروشِ آب و وزشِ باد در گوشِ فضا میپیچید.
این تابلو برای من روایتِ دقیقِ لحظهی رهایی است؛ همان ثانیهای که انسان تصمیم میگیرد بارهای سنگینِ روزمره، اضطرابهای بیپایان و دغدغههای فرساینده را روی زمین بگذارد و سبکبال شود. قابِ سفیدی که دور این اثر نشسته، همچون پنجرهای روشن است که این تصویرِ اساطیری را از حصارِ زمان جدا کرده و به درونِ فضای خانه آورده است.
چرا این طرح را انتخاب کردم؟ چون ما در این روزگارِ پر از شتاب و دود، بیش از هر چیز به یک نقطهی سکون و در عین حال رهاییبخش نیاز داریم. نگاه کردن به این زنِ رقصان، دعوتی است صمیمانه برای بازگشت به خویشتنِ خویش. هر بار که چشمتان به این قاب میافتد، گویی دعوتی خاموش دریافت میکنید تا برای لحظهای هم که شده، از دویدن دست بکشید، نفسِ عمیقی بکشید و بگذارید خیالتان در این خطوطِ مدور و آرامشبخش به پرواز درآید. این اثر، تجسمِ فیزیکیِ آن رویای قدیمی است که میگوید: حتی در سختترین سنگینیِ خاک هم میتوان جوانه زد و به سمتِ نور رقصید.

