داستان تابلوی نقش برجسته آرام

«آرام» از یک سکوت شروع شد.
نه سکوتی که از نبود صدا به وجود آمده باشد؛
سکوتی که گاهی وسط شلوغترین روزها، ناگهان درون آدم اتفاق میافتد.
مدتی بود دنبال تصویری میگشتم که بتواند این حس را نشان بدهد؛
حسی که نه غمگین باشد و نه شاد، فقط آرام.
در ذهنم چهره دختری شکل گرفت؛
دختری با چشمهای بسته، انگار برای چند لحظه همهچیز را کنار گذاشته و به خودش برگشته است.
گیسوهایش را بافته تصور کردم؛
ساده و مرتب، مثل خاطرهای قدیمی که هنوز گرمای خودش را حفظ کرده است.
بعد پرندهها آمدند.
سه پرنده کوچک که قرار نبود چیزی را برهم بزنند؛
برعکس، انگار آنها هم آمده بودند تا در این سکوت سهمی داشته باشند.
برای من پرنده همیشه نشانه حرکت بوده، اما این بار خواستم حضورش یادآور آزادی بدون هیاهو باشد.
رنگ زردشان را انتخاب کردم تا مثل چند نقطه نور، آرامش تصویر را کامل کنند.
زمینه را گرم و خاکی نگه داشتم؛
رنگی که برایم حس زمین، امنیت و سادگی دارد.
لباس روشن دختر هم به همین دلیل شکل گرفت؛
میخواستم هیچ رنگی بر دیگری غلبه نکند و همهچیز در یک تعادل آرام کنار هم بماند.
هنگام ساختن چهره، چشمها را بسته نگه داشتم.
این شاید مهمترین تصمیم من در تمام اثر بود.
چون «آرام» قرار نبود تابلوی یک چهره باشد؛
قرار بود تصویری از یک حس باشد.
حسی که همه ما به شکلی در زندگی تجربهاش کردهایم؛
لحظهای که دوست داریم چند دقیقه از سرعت دنیا فاصله بگیریم.
برای همین، هرچه کار جلوتر رفت، بیشتر فهمیدم که نامش باید «آرام» باشد.
وقتی اثر تمام شد، به نظرم رسید انگار دختر داخل تابلو چیزی را نمیبیند، اما خیلی چیزها را حس میکند.
صدای پرندهها، هوای اطراف، خاطرات دور و شاید حتی صدای خودش را.
من «آرام» را برای همین ساختم؛
برای دیواری که فقط به یک تصویر احتیاج ندارد، به یک حس احتیاج دارد.
میخواستم وقتی کسی از کنار آن رد میشود، ناخودآگاه چند ثانیه مکث کند.
شاید لبخند بزند، شاید به چیزی فکر کند، یا فقط نفس عمیقتری بکشد.
اگر این تابلو بتواند همین یک اتفاق کوچک را در خانهای رقم بزند، برای من به هدفش رسیده است.
چون گاهی یک اثر هنری لازم نیست حرف بزرگی بزند.
کافی است آرام باشد.

