داستان تابلوی نقش برجسته ی آواز گلها

سکوتِ محضِ کارگاه در نیمهشب، گاهی بلندترین فریادِ هنر است. آن شب، نورِ مهتاب روی خشتِ خامِ سفال میتابید و من داشتم به صدایِ رویش فکر میکردم؛ به لحظهای که یک گیاه، بیهیچ صدایی، سر از خاک بیرون میآورد و با نورِ خورشید همصدا میشود. دلم میخواست این سکوتِ پرطنین را در قالبِ یک نقشبرجسته به تصویر بکشم؛ تصویری که نه تنها دیده شود، بلکه شنیده شود.
نام این اثر را گذاشتم "آواز گلها". چرا آواز؟ چون این گلها، گلهای معمولیِ یک گلدانِ ساکن نیستند. آنها ریشه در تنی واحد دارند و ساقههایشان، همچون نتهای موسیقی روی خطوطِ حاملِ چوب، پیچ و تاب خوردهاند. من با سرانگشتانم این خطوطِ دوار را روی زمینه کار حک کردم تا ریتمِ جاری در طبیعت را نشان دهم؛ ریتمی که از عمقِ خاک برمیخیزد و به آسمان میرسد.
سه گل، با رنگهای خالص و زندهشان، بر این بسترِ چوبی روییدهاند. گلِ سرخِ مرکزی با قلبی زرد، همچون صدایِ اوجِ یک سمفونی است؛ پرشور و گرم. گلِ آبی در سمتِ راست، با زمزمهی آرامِ آب همصداست، و گلِ زرد در سمتِ چپ، ملایمتِ نورِ صبحگاهی را تداعی میکند. این سه رنگ، در یک هماهنگیِ کامل، سرودِ حیات را سر دادهاند.
این تابلو برای من، تجسمِ فیزیکیِ آن لحظهی شاعرانهای است که مولانا میگوید: "در هر نفسی آوازِ عشق میرسد از چپ و راست". این اثر، دعوتی است برای شنیدنِ این آواز. قابِ سفیدِ دورِ تابلو، همچون پردهای است که این صحنهی نمایش را از هیاهوی اطراف جدا میکند تا تمامِ تمرکزتان بر روی این گفتگویِ بیکلامِ رنگ و فرم باشد. هر بار که به این تابلو نگاه میکنید، گویی پردهای کنار میرود و نوایِ آرامشبخشِ رویش، در فضایِ اتاقتان طنینانداز میشود.

