داستان تابلوی نقش برجسته ی زرد رویایی

صدای ترمزِ شدیدِ ماشینها و هیاهوی کرکنندهی خیابان ولیعصر، توی سرم زنگ میزد. ساعتِ چهار بعدازظهر بود و پیادهروها پر از آدمهایی بود که سرشان را پایین انداخته بودند و با گامهای تند، انگار از دستِ خودِ زمان فرار میکردند. پیرمردی بساطِ گلهای داودیِ زردش را پهن کرده بود کنار جدولِ خیابان؛ دودِ غلیظِ اگزوز موتورها میپیچید لابه لای عطرِ تند و زندهی گلها. ایستادم و خیره شدم به زن و مردی که از کنار بساط رد شدند؛ هیچکدام سرشان را بالا نیاوردند تا زردیِ درخشانِ آن گلها را در آن روزِ خاکستریِ شهر ببینند. شهر داشت رنگ میباخت و آدمها در میانِ مشغلههای بیپایانشان، ارتباطشان را با ریشههای زندهشان گم کرده بودند.
همان لحظه، تصویرِ آن گلها رفت توی گلوگاهِ ذهنم. دویدم سمتِ کارگاه؛ پاهایم هنوز ضربآهنگِ شلوغیِ خیابان را داشت. خاکِ رس را روی میز کوبیدم و با خودم گفتم باید چیزی بسازم که این سرعتِ سرسامآورِ شهری را برای یک لحظه متوقف کند. نمیخواستم فقط یک قابِ گل بسازم؛ میخواستم تکهای از آن عطرِ گمشدهی طبیعت و آن زردیِ اصیل را از دلِ هیاهوی خیابان بیرون بکشم و بیاورم بگذارم وسطِ دغدغههای آدمها.
نشستم به تراشیدنِ خاک. بافتِ خشن و ناهموارِ زمین را زیر گلبرگها درآوردم تا یادآورِ همان آسفالتِ ترکخورده و سختِ شهر باشد که زندگی بالاخره از دلش جوانه میزند. گلبرگهای زرد را یکییکی با انگشتانم شکل دادم و لعابِ گرمِ نارنجی را روی لبههایشان دوواندم؛ رنگی که شبیه تابشِ خورشید میانِ دود و غبارِ عصرگاهیِ پایتخت است. برگهای سبزِ تیره را مثلِ یک حفاظِ امن در زیرِ گلها خواباندم تا بگویند در دلِ شلوغترین روزمرگیها هم میشود ایستاد و نفس کشید.
وقتی این تابلو توی قابِ سفیدِ مینیمالش نشست، احساس کردم آن هیاهوی خیابان بالاچ و پایینِ کارگاه را آرام کرد. این اثر، بازتابِ همان نگاهی است که میانِ دویدنهای هر روزهی ما گم شده است. قابِ سفیدِ دورِ کار، مرزی است میانِ آشوبِ بیرون و سکوتِ درونیِ خانه. این تابلو را نساختم که فقط دیوار را پر کند؛ ساختمش تا هر بار وسطِ کارهای روزمره از جلویش رد میشوید، عطرِ آن گلهای زردِ کنارِ خیابان توی ذهنتان بپیچید، گامهایتان کند شود، و یادتان بیفتد که زندگی، لابهلای همین رنگها و مکثهای کوچک جریان دارد.

