داستان جاکلیدی ستاره باران

ستارههایی که از ماه آویزان شدند
من همیشه شب را فقط آسمان سیاه و چند نقطه نورانی ندیدهام.
برای من، شب جایی است که خیال آدم فرصت بیشتری برای نفس کشیدن پیدا میکند.
ایده «ستاره باران» از یک تصویر ساده شروع شد؛ ماهی آرام در بالای آسمان و ستارههایی که انگار از آن به پایین میباریدند.
دلم خواست این تصویر را از آسمان جدا کنم و وارد خانه بیاورم.
برای همین، یک زمینه آبی پررنگ انتخاب کردم؛ رنگی شبیه همان سکوتی که قبل از خواب در آسمان میبینیم.
ماه را برجسته ساختم تا انگار کمی از دیوار فاصله گرفته باشد.
بعد نخهای کنفی را از ماه پایین آوردم و ستارهها را یکییکی به آنها سپردم.
نمیخواستم ستارهها منظم و هماندازه باشند؛ چون ستارههای واقعی هم هیچوقت طبق خطکش کنار هم قرار نمیگیرند.
بعضی را بالاتر گذاشتم و بعضی را پایینتر، تا حس باریدن به وجود بیاید.
دو قلاب پایین کار هم به نظرم بخشی از داستان شدند؛
انگار این آسمان کوچک فقط برای تماشا نیست و میتواند چیزی از زندگی روزمره ما را هم در خودش نگه دارد.
کلیدها را میتوان به همان آسمانی سپرد که هر روز هنگام برگشتن به خانه انتظارمان را میکشد.
من این اثر را برای آدمهایی ساختم که دوست دارند حتی وسایل کوچک خانهشان هم قصه داشته باشند.
برای کسی که میخواهد کنار در ورودی، به جای یک جاکلیدی معمولی، تکهای از شب را ببیند.
«ستاره باران» برای من یادآور این است که گاهی یک چیز کاربردی هم میتواند زیبا و خیالانگیز باشد.
یک ماه، چند ستاره و دو قلاب؛ اما کنار هم، تصویری ساختهاند که هر بار دیدنش میتواند لبخندی کوچک به همراه داشته باشد.
شاید به همین دلیل، این بار نخواستم فقط یک جاکلیدی بسازم.
خواستم جایی بسازم برای کلیدهای خانه و کمی هم برای خیال.

