داستان تابلوی نقش برجسته پنجره مهربانی

مدتی بود به پنجرهها فکر میکردم.
به پنجرههایی که فقط یک قاب برای دیدن بیرون نیستند، بلکه بخشی از خاطرات ما هستند.
پنجره خانه قدیمی مادربزرگ، پنجره اتاق کودکی، یا حتی پنجرهای که صبحها اولین نور روز را به خانه میآورد.
برای من، پنجره همیشه معنایی بیشتر از یک سازه ساده داشته است. پنجره یعنی راهی برای دیدن، نفس کشیدن و ارتباط با جهان بیرون.
اما یک روز به این فکر کردم که اگر پنجره بتواند مهربانی را هم به خانه بیاورد، چه شکلی خواهد داشت؟
همین فکر، شروع شکلگیری «پنجره مهربانی» شد.
وقتی کار را شروع کردم، نمیخواستم یک پنجره واقعی را فقط در قالب یک تابلو تکرار کنم.
دلم میخواست پنجرهای بسازم که نگاه کردن به آن حس آرامش ایجاد کند.
پنجرهای که انگار پشت آن، خانهای گرم و دوستداشتنی قرار دارد.
برای همین، فرم قوسی پنجره را انتخاب کردم.
قوس برای من همیشه نرمتر و صمیمیتر از خطوط خشک و کاملاً هندسی بوده است.
انگار این قوس، درِ کوچکی است که به سمت یک فضای آرام باز میشود.
بعد نوبت به دیوار آجری رسید.
آجرها را عمداً منظم و ماشینی طراحی نکردم.
خواستم نشانهای از دست انسان در اثر باقی بماند.
خطوط و برجستگیهای دیوار باید حس یک دیوار قدیمی و زنده را منتقل میکردند؛
دیوارهایی که سالها در سکوت، شاهد زندگی آدمها بودهاند.
اما مهمترین قسمت برای من، خود پنجره بود.
در قسمت بالای پنجره، از طرحی شبیه شاخههای یک درخت استفاده کردم.
این بخش برای من نماد زندگی بود.
درختی که از یک نقطه کوچک شروع میشود و شاخههایش به سمت نور گسترش پیدا میکنند.
بعد چهار مربع رنگی را در پایین پنجره قرار دادم.
هر کدام از این رنگها برای من یادآور بخشی از زندگی بود؛
رنگهایی که وقتی در کنار هم قرار میگیرند، تصویر کاملتری میسازند.
اما هنوز چیزی کم بود.
در دو طرف پایین پنجره، دو پرنده کوچک شکل گرفتند.
آن لحظه بود که احساس کردم اسم اثر را پیدا کردهام.
دو پرنده برای من نماد خبر خوب، رفتوآمد محبت و آرامشی بودند که دوست داشتم از این پنجره به خانه وارد شود.
خواستم پنجره فقط پنجره نباشد؛
خواستم انگار پرندهها هر روز خبری خوب با خودشان بیاورند.
در انتخاب رنگها هم به دنبال شلوغی نبودم.
ترکیب رنگهای خاکی و گرم در کنار رنگهای آبی و سبز، برای من یادآور خانه، طبیعت و آرامش بود.
رنگها را طوری کنار هم گذاشتم که هیچکدام دیگری را کنار نزنند.
مثل آدمهای یک خانواده که هر کدام شخصیت خودشان را دارند، اما کنار هم معنا پیدا میکنند.
وقتی قسمتهای مختلف اثر را کنار هم قرار دادم، حس کردم یک داستان کوچک ساختهام.
داستان یک پنجره، یک خانه و چند نشانه ساده از زندگی.
نه یک منظره شلوغ، نه یک تصویر پر از جزئیات؛
بلکه یک قاب کوچک برای یادآوری چیزهایی که گاهی در زندگی فراموششان میکنیم.
چیزی که در این اثر برای من اهمیت دارد، همین حس ساده و بیتکلف آن است.
اینکه وقتی کسی به آن نگاه میکند، مجبور نباشد حتماً یک مفهوم پیچیده را بفهمد.
کافی است لحظهای مکث کند و احساس خوبی بگیرد.
شاید یاد یک خانه قدیمی بیفتد.
شاید پنجرهای از دوران کودکیاش را به خاطر بیاورد.
شاید هم فقط از دیدن پرندههای کوچک کنار پنجره لبخند بزند.
«پنجره مهربانی» را با همین نگاه ساختم؛
برای اینکه بخشی از خانه، فقط زیبا نباشد، بلکه حس داشته باشد.
برای اینکه یک اثر هنری بتواند هر روز و بدون حرف زدن، یادآور آرامش باشد.
وقتی این تابلو را کامل کردم، احساس کردم چیزی را ساختهام که بیشتر از یک تابلوی تزئینی است.
انگار پنجرهای کوچک به سمت یک حال خوب ساخته بودم.
امیدوارم کسی که این اثر را انتخاب میکند، هر بار که از کنار آن عبور میکند، لحظهای آرامتر شود.
امیدوارم پرندههای کوچک این پنجره برایش معنای خبر خوب داشته باشند.
امیدوارم رنگهای آن، گرمای یک خانه صمیمی را به یادش بیاورند.
و شاید مهمتر از همه، امیدوارم این اثر به او یادآوری کند که خانه فقط دیوار و وسایل نیست؛
خانه جایی است که مهربانی در آن جریان داشته باشد.
من «پنجره مهربانی» را با دست ساختم،
اما تمام چیزی که میخواستم در آن باقی بماند، یک احساس بود؛
احساس اینکه هنوز میشود از یک پنجره کوچک،
به اندازه یک دنیا آرامش گرفت.

