داستان تابلوی نقش برجسته ی گیسو

گاهی یک اثر هنری از دیدن یک منظره شروع نمیشود؛
از به یاد آوردن یک تصویر قدیمی شروع میشود.
برای من، «گیسو» از همین جنس بود.
از خاطرهای که سالها در ذهنم مانده بود؛ تصویر موهای بلند و بافتهای که وقتی نور روی آنها میافتاد، هر تارشان مسیر خودش را داشت.
همیشه برایم جالب بود که مو فقط بخشی از چهره نیست.
گاهی خودش زبان است؛
زبان آرامش، وقار، زنانگی، جوانی و حتی خاطره.
وقتی میخواستم این اثر را بسازم، نمیخواستم یک چهره کامل طراحی کنم.
دلم میخواست فقط همان بخشی را نشان بدهم که میتوانست بدون کلام، شخصیت تصویر را منتقل کند.
برای همین، فرم نیمرخ را انتخاب کردم.
چهره را ساده نگه داشتم و بیشتر نگاه خودم را روی گیسو گذاشتم.
چون قرار بود موها در این تابلو فقط مو نباشند؛
قرار بود تبدیل به یک نقش شوند.
تصمیم گرفتم آنها را با تعداد زیادی قطعه کوچک و گرد شکل بدهم.
هر قطعه را کنار دیگری قرار دادم تا چیزی شبیه تارهای درهمتنیده مو شکل بگیرد.
در ابتدا کار بسیار آرام پیش میرفت.
یک قطعه، بعد قطعهای دیگر، و بعد یکی دیگر.
اما کمکم متوجه شدم که همین تکرارهای کوچک دارند یک حرکت بزرگ میسازند.
مثل وقتی که از فاصله دور، بافت یک گیسوی واقعی را میبینید و دیگر تکتک تارها را نمیبینید؛
فقط جریان کلی آن را حس میکنید.
برای من این قسمت جذابترین بخش ساخت اثر بود.
اینکه صدها جزء کوچک، در کنار هم، یک تصویر واحد و زنده بسازند.
در قسمتهایی از مو، فرمها را فشردهتر کردم تا حجم بیشتری ایجاد شود.
در بخشهای دیگر، فاصله و مسیر حرکت آنها را تغییر دادم تا نگاه بتواند در اثر گردش کند.
زمینه را گرم انتخاب کردم تا حالت خاکی و دستساز اثر حفظ شود.
نمیخواستم رنگ، توجه را از بافت و فرم بگیرد.
میخواستم اولین چیزی که دیده میشود، خود گیسو باشد؛
همان بافتی که آرامآرام از کنار صورت عبور میکند و در قاب پخش میشود.
قاب سفید را هم عمداً انتخاب کردم.
چون احساس کردم یک قاب روشن میتواند تضاد زیبایی با زمینه گرم اثر ایجاد کند و اجازه دهد جزئیات مرکزی بهتر دیده شوند.
در تمام مدت ساخت، به این فکر میکردم که گیسو در فرهنگ ما فقط یک عنصر ظاهری نیست.
در بسیاری از خاطرات ما، مو با قصههای کودکی، شانه کردن موها، بافتن گیسو و آماده شدن برای یک روز تازه گره خورده است.
شاید برای همین است که دیدن یک گیسوی بلند میتواند برای هر کسی یک خاطره متفاوت زنده کند.
برای یکی یادآور مادر است،
برای دیگری خواهر،
برای دیگری تصویری قدیمی از خودش در سالهای دور.
من نمیخواستم بگویم این چهره دقیقاً چه کسی است.
اتفاقاً ترجیح دادم چهره تا حدی ناشناس بماند تا هر بیننده بتواند داستان خودش را در آن پیدا کند.
وقتی فرم نهایی شکل گرفت، احساس کردم تابلو بیشتر از یک تصویر زنانه شده است.
تبدیل شده بود به تصویری درباره زیباییِ جزئیات.
درباره اینکه چیزی که از تعداد زیادی بخش کوچک ساخته شده، میتواند در نهایت یک فرم منسجم و آرام به وجود بیاورد.
شاید همین موضوع باعث شد نام «گیسو» را برایش انتخاب کنم.
نامی ساده که تقریباً همه میتوانند تصویری از آن در ذهنشان بسازند.
برای من، این اثر درباره زنی مشخص نیست؛
درباره احساسی است که یک گیسوی آرام و بلند میتواند در ذهن ایجاد کند.
احساس لطافت، صمیمیت و خاطره.
و شاید به همین دلیل، هنگام ساختنش عجله نکردم.
هر قطعه کوچک را با حوصله سر جای خودش نشاندم؛
چون میدانستم در پایان، ارزش کار در همین جزئیات جمع خواهد شد.
حالا وقتی به تابلو نگاه میکنم، بیشتر از چهره، حرکت را میبینم.
حرکت گیسویی که انگار لحظهای متوقف شده تا ما بتوانیم آن را تماشا کنیم.
برای من «گیسو» یادآوری این حقیقت ساده است که زیبایی همیشه در چیزهای پرزرقوبرق نیست.
گاهی در یک نیمرخ آرام، یک زمینه گرم و تعداد زیادی جزئیات کوچک پنهان شده است.
این اثر را ساختم تا آن تصویر برای مدتی روی یک دیوار بماند؛
مثل خاطرهای آرام که قرار نیست چیزی را به شما تحمیل کند.
فقط میخواهد هر بار از کنارش عبور میکنید، چند ثانیه بیشتر نگاهش کنید.

