داستان تابلوی نقش برجسته ی رقص شقایق

مدتی بود هر وقت از کنار دشت و جادههای خارج شهر عبور میکردم، نگاهم دنبال شقایقها میرفت.
نه به خاطر اینکه گلهای بزرگی بودند؛ اتفاقاً زیباییشان در همین ظرافتشان بود.
شقایقها همیشه برای من شبیه آدمهایی بودند که میدانند باد میوزد، اما باز هم سرشان را بالا میگیرند.
یک روز، در مسیری که از کنار یک زمین پر از شقایق میگذشت، ایستادم و مدتی فقط نگاه کردم.
باد آرامی میوزید و گلها همگی در یک جهت خم میشدند و دوباره برمیگشتند.
از دور، انگار دستهای از گلهای قرمز با ریتمی مشترک در حال حرکت بودند.
همان تصویر در ذهنم ماند.
وقتی به کارگاه برگشتم، اولین چیزی که روی کاغذ کشیدم، گلهایی با ساقههای بلند و کمی خمیده بود.
نمیخواستم شقایقها صاف و رسمی بایستند.
میخواستم حرکت داشته باشند؛ همان حرکت نرمی که آن روز دیده بودم.
برای همین اسم این اثر را «رقص شقایق» گذاشتم.
شروع کار از یک دایره بود؛
دایرهای که قرار بود مثل یک قاب کوچک برای آن منظره عمل کند.
بعد ساقهها را روی آن شکل دادم؛ باریک، کشیده و کمی نامنظم.
برایم مهم بود که ساقهها کاملاً یکسان نباشند، چون طبیعت هیچوقت با خطکش طراحی نشده است.
بعد نوبت گلبرگها رسید.
اینجا سختترین قسمت کار بود.
شقایق گلبرگهای پرزرقوبرقی ندارد؛ زیباییاش در چند لبه لطیف و کمی مچاله است.
سعی کردم همین حالت ساده را حفظ کنم تا گلها بیش از اندازه مصنوعی به نظر نرسند.
رنگ قرمز را هم عمداً پرقدرت انتخاب کردم.
میخواستم شقایقها از میان آن زمینه گرم، ناگهان خودشان را نشان بدهند؛ مثل لکههای کوچکی از زندگی.
برای زمینه، رنگی چوبمانند و گرم در نظر گرفتم تا فضای اثر حس یک تکه طبیعت خشک و آفتابخورده را داشته باشد.
بعد قاب را تیرهتر کار کردم تا نگاه مستقیم به مرکز تابلو برود.
وقتی گلها کنار هم قرار گرفتند، متوجه شدم لازم نیست تعدادشان زیاد باشد.
همین چند شقایق کافی بودند تا آن حس زنده شود.
در بعضی قسمتها گلها بازترند و در بعضی قسمتها جمعتر، تا چشم احساس کند باد هنوز در میانشان جریان دارد.
برای من، این تابلو فقط درباره شقایق نیست.
درباره لحظهای است که فهمیدم حرکت هم میتواند موضوع یک اثر هنری باشد.
ما معمولاً در تابلوها به چیزی نگاه میکنیم که ثابت است.
اما من دلم میخواست بیننده این اثر، پشت گلهای ثابت، باد را هم تصور کند.
دلم میخواست وقتی کسی به آن نگاه میکند، شقایقها را فقط نبیند؛
خم شدنشان، برگشتنشان و دوباره ایستادنشان را هم حس کند.
شاید به همین دلیل، گلها را در حالتهای متفاوت قرار دادم.
یکی انگار تازه در برابر باد خم شده، یکی هنوز ایستاده و دیگری انگار لحظهای بعد دوباره بالا خواهد آمد.
این تفاوتهای کوچک برای من همان چیزی است که به اثر جان میدهد.
وقتی کار تمام شد، مدت زیادی به آن نگاه کردم.
احساس کردم بخشی از آن دشت را، نه با دوربین، بلکه با دستهایم نگه داشتهام.
البته میدانستم که نمیتوانم طبیعت را دقیقاً به همان شکلی که دیدهام تکرار کنم.
قرار هم نبود چنین کاری انجام بدهم.
میخواستم برداشت خودم از آن لحظه را بسازم؛ تصویری از شقایقهایی که باد آنها را وادار به رقص کرده بود.
«رقص شقایق» برای من یادآور این است که ظرافت، همیشه به معنی ضعف نیست.
گاهی چیزی به نرمی یک گلبرگ، میتواند در برابر باد بایستد و دوباره سر جای خودش برگردد.
این تابلو را با همین حس ساختم؛ حس سرزندگی، حرکت و امید.
اگر روزی این اثر روی دیوار خانهای قرار بگیرد، دوست دارم هر بار که دیده میشود، یاد یک منظره آرام و یک نسیم کوتاه را زنده کند.
یاد اینکه حتی یک لحظه ساده در طبیعت میتواند آنقدر در ذهن آدم بماند که تبدیل به یک اثر هنری شود.

