داستان تابلوی نقش برجسته ی بهار

داستان اثر: سمفونی رنگها در اردیبهشت
هنوز هم که هنوز است، وقتی بوی خاکِ نمخوردهی اولین بارانِ اردیبهشت به مشامم میخورد، پرتاب میشوم به کودکی. به روزهایی که عطرِ بهارنارنج توی کوچهها غوغا میکرد و ما بچهها، سرخوش از تعطیلاتِ عید، تازه داشتیم جان میگرفتیم. اردیبهشت برای من، فصلِ بلوغِ بهار است؛ ماهی که طبیعت نقابِ سبزش را کامل میکند و با عشوه، گلهای رنگارنگ را به دامانِ دشت میپاشد. آن روزها، همهچیز سادهتر بود؛ زیبایی در یک غنچهی کوچکِ رزِ محمدی خلاصه میشد که صبحِ زود، شبنمِ زلالی روی پلکش نشسته بود.
دلم میخواست آن حسِ نابِ کودکی، آن شورِ بیپایانِ رویش و آن آرامشِ عمیقِ عصرهای اردیبهشت را که خورشید با ملایمت روی زمین پهن میشد، در قالبِ یک اثر هنری ثبت کنم. نشستم پشت میز کارم؛ خاکِ رسِ نرم را برداشتم و شروع کردم به شکل دادن. نمیخواستم تصویری رئال و تکراری بکشم؛ میخواستم روحی از خیال و انتزاع در کار بدمم.
این تابلو، روایتِ همان روزهای آفتابی است. بسترِ کار را با خطوطِ دوار و اسلیمیِ ظریف تراشیدم تا ریتمِ جاری در طبیعت، رقصِ باد در میانِ ساقهها و جریانِ زندگی را نشان دهم؛ خطوطی که دایرهوار میچرخند و انگار پایانی ندارند، درست مثلِ چرخهی فصلها. سپس سراغِ رنگها رفتم. این گلهای برجسته، نه گلهای یک باغچهی خاص، بلکه تجسمِ تمامِ زیباییهایی هستند که در حافظهام از بهار دارم. گلی به سرخیِ سیبِ سرخِ سفرهی هفتسین، گلی به آبیِ آسمانِ صافِ روزهای عید، گلی به زردیِ شکوفههای بهارنارنج و گلی به پاکیِ شکوفههای گیلاس در اواسطِ اردیبهشت.
ترکیبِ این رنگهای شاد و زنده بر روی زمینهی خاکیرنگِ سفال، تضادِ زیبایی میانِ زمینی بودنِ ما و لطافتِ آسمانیِ بهار ایجاد کرده است. قابِ سفیدِ مینیمالی که دور تا دورِ این نقشبرجسته نشسته، همچون پنجرهای است که این تکه از بهشت را از حصارِ زمان جدا کرده و به درونِ فضای خانه آورده است.
چرا این طرح را انتخاب کردم؟ چون هر خانهای نیاز به یک نقطهی تنفس دارد. یک قاب که وقتی خسته از روزمرگی به آن نگاه میکنی، عطرِ اردیبهشت، صدایِ خشخشِ گلبرگها و گرمایِ ملایمِ خورشیدِ بهاری را دوباره در جانت زنده کند. این تابلو، دعوتی است برای جاری کردنِ طراوتِ ابدیِ بهار در چهاردیواریِ خانهتان.

