داستان جاکلیدی آستانه

روزی که داشتم این جاکلیدی را میساختم، هوا ابری بود و بوی باران روی خاک باغچه نشسته بود. مدتی بود که حس میکردم زندگی روزمره آدمها را خیلی از طبیعت دور کرده است؛ همهی ما صبحها عجله داریم، کلید را میچرخانیم و در را پشت سر میبندیم، بدون اینکه لحظهای به آرامش بیرون فکر کنیم. دلم میخواست چیزی بسازم که این رفتوآمد هر روزهی تکراری، بهانهای شود برای یک لحظه مکث و لبخند.
نشستم پشت میز کارم؛ تکه چوبی را که رگههای طبیعیاش حکایت از سالها ایستادگی داشت تراشیدم و برای طاقچهاش جایی باز کردم تا مکان امنی برای کلیدها باشد. آن برگ سبز و گلبرگهای سرخ را روی سفال کشیدم تا هر بار کسی از راه میرسد و کلیدش را روی قلاب این جاکلیدی میآویزد، برای یک ثانیه هم که شده، خستگی کار را پشت در بگذارد و یادش بیفتد که در دل این شهر شلوغ هم میتوان تکهای از طبیعت و رنگ را به خانه آورد.

